به گزارش نقطه تسلیم، بچه که بودم هر وقت تصویر آقا در تلویزیون نشان داده میشد، میدویدم و صفحه تلویزیون را میبوسیدم، در خیال بچگانهام فکر میکردم که بوسهام به آقا میرسد، پس از آن نماز جمعه تاریخی سال ۸۸ علاقهام به حضرت آقا چندین برابر شد و عطشم برای دیدارش هزار برابر؛ سال آخر دوره کارشناسی قرعه دیدار به نام من دیوانه زدند، اما از بد روزگار و ناشیگریام چابکی به خرج ندادم و مهمان طبقه بالای حسینیه شدم و فقط صدای آقا را شنیدم و از دیدار روی ماهش محروم گشتم، بماند که همه راه برگشت تا قزوین را زار زدم و در حسرت فرصت از دست رفته گریستم.
سالها گذشت و هربار دیداری از آقا را در تلویزیون یا صفحات مجازی دیدم به حال حاضرین غبطه خوردم و در دل قربان روی ماه آقا رفتم و آرزو کردم کاش بار دیگر من هم مهمان حسینیه شوم.
تا به حال شده است که تماسی دریافت کنید که وقت مکالمه از شدت شادی زبانتان بند بیاید و شرشر اشک بریزید؟ و بعد از پایان مکالمه ۱۰ مرتبه دیگر به نام تماس گیرنده نگاه کنید و مکالمهاش را با خود مرور کنید و از شادی قهقه بزنید؟ دقیقا هشت روز پیش من چنین تماسی داشتم و دوست عزیزی به من مژده دیدار حضرت آقا را دادند، البته در انتها تاکید کردند که فعلا قطعی نیست.
نگویم برایتان که در این یک هفته من فقط در آسمانها سیر کردم و تحت هیچ شرایطی هم به فعل منفی انتهای مکالمه فکر نکردم حتی دو بار هم خواب دیدار را دیدم.
گفته بودند دیدار به مناسبت میلاد حضرت زهرا (س) خواهد بود و من تصور می کردم ۲۰ آذر وعده دیدار خواهد بود، اما دقیقا سهشنبه عصر مجدد تماس گرفتند و گفتند سه نصفه شب حرکت میکنیم که اول وقت حسینیه باشیم.
آخ که نمیتوانید در آن لحظه تپشهای قلب بیقرار مرا تصور کنید، دیدار با حضرت یار، با معشوق همه روزهای کودکی و جوانی فقط چند ساعت دیگر مانده بود؟ من حتی مرخصی هم نگرفته بودم، مگر میشد از رویایی که سالها به آن فکر کرده بودم و آرزوی بزرگم بود بگذرم؟
ساعت سه شب راه افتادیم همه بیقرار بودیم، شاید اگر کمی با دقت گوش میکردم، صدای قلب تک تک بچهها را می شنیدم، ساعت ۵:۱۷ رسیدیم جلوی حسینیه، خانمها صف کوتاهی را تشکیل داده بودند، تقریبا ۳۰ تا ۴۰ نفری بودن، چندین خانم همراه نوزاد خود بودند، در آن سرمای استخوان سوز سحر که همگی ما در حال لرز بودیم، چه چیز میتوانست یک زن را وادار کند که با جگرگوشهاش در گوشه خیابان منتظر باشد؟ هرچه فکر کردم جز عشق و جز آنکه میخواهد فرزندش به هوای نفس آقا متبرک شود و بتواند برای سیدعلی سربازی تربیت کند چیز دیگری به ذهنم نرسید، اذان صبح شد، چند خانم سفره یکبار مصرف همراه خود داشتند، همانجا در پیاده رو نمازمان را خواندیم، کمکم صف طولانی شد، شخصی که قرار بود کارتهای ملاقات ما را بیاورد دیر کرده بود.
استرس و نگرانی زیادی پیدا کرده بودیم، حالا دیگر خیابان شلوغ شده بود، انتظامات گفتند کسانی که کارت ندارند از صف خارج شوند و سمت دیگر کوچه بایستند، قلبم فرو ریخت، نکند نیاید، نکند باز هم دیر برسیم و از دیدار روی ماه حضرت آقا محروم شویم.
همه کسانی که دیرتر از ما آمده بودند رفتند و ما با حسرت نظاره گرشان بودیم، اما بالاخره فرشته نجات ما هم رسید و کارتهای ملاقتمان را به دستمان رساند، در صف قرار گرفتیم و روند بازرسی آغاز شد، پس از تفتیش بالاخره وارد قسمت اول حسینیه شدیم، کلید یک کمد را دادند و کفش و کیف و وسایل اضافی همراه را آنجا گذاشتیم و رفتیم داخل، در مسیر بانوان گروه استقبال با روسریهای فیروزهای رنگ ایستاده بودند و مهربانانه خوشامد میگفتند.
اعتراف میکنم که همه مسیر را به تندی گام برمیداشتم که مبادا عقب بیفتم، برای صبحانه شیرینی و شیرکاکائو تدارک دیده بودند، باید همانجا میخوردیم و بعد وارد میشدیم، حساب کردم که اگر بایستم و بخورم ممکن است دیر شود پس با همه گرسنگی بیخیال شده و وارد شدم و بالاخره رسیدم به محل دیدار در کمال تعجب دیدم فضا خالیست و چند نفری بیشتر در آنجا نیستند، از خوشحالی بال درآوردم و بی مهابا دویدم و در اولین ردیف پشت حفاظ فلزی دقیقا روبروی جایی که صندلی آقا گذاشته شده بود، نشستم؛ باورم نمیشد فقط چند متر ناقابل دورتر از آقا بودم، به خانم انتظامات گفتم آقا اینجا مینشینند، درسته؟ من الان ردیف اول محسوب میشوم درسته؟ خانم انتظامات با لبخندی گفت «دقیقا جلوی چشم آقا هستی خیالت راحت»
آخ که نمیدانید چه غوغایی در دلم برپا بود، عطش دیدن نائب امام زمان (عج) پدر مهربان امت، مردی که از کودکی دوستش دارم و از وقتی که عقلم رسید یکی از دعاهای ثابت نمازم این بود که ” خدایا از عمر من بکاه و به عمر آقاجانم بیفزا” درونم غوغا میکرد.
کمی که آرام و قرار گرفتم و خیالم از جایم راحت شد نگاهم را به اطراف انداختم، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، زیلوهای آبی رنگ و ساده و قدیمی حسینیه بودند، ولی امر مسلمین جهان بر روی همین زیلوها میزبان مهمانان ایرانی و خارجیاش بوده است و چه خوشبخت و دوست داشتنی هستند این زیلوها که سالها زیر پای ولی و عاشقان ولی بودهاند.
به پارچه نوشته بالای جایگاه نگاه کردم “خیرکم خیرکم لنسائه” بهترین شما نیکو رفتارترین شما نسبت به همسرش است، چه انتخاب هوشمندانه و زیبایی، در دو طرف حسینیه القاب حضرت زهرا (س) بر روی پارچههای فیروزهای رنگ زیبایی نوشته بودند. بر روی همه پارچهها پروانههای سبز و سفید و قرمز چسبانده شده بود، تک تک ستونها به وسیله بانوان در حال گل آرایی با گلهای طبیعی بود، خودتان تصور کنید دیگر آدم چه حالی میشود آرزویی که سالها در دل داشتم حالا در بستری پیچیده در رویایی فیروزهای رنگ در شرف تحقق است.
فیلمبردارهای خانم درحال مستقر شدن در پشت دوربینها بودند و عکاسان خانم در حال ثبت لحظات پرشور عاشقی، حس و حال خوبی بود اینکه امروز تمام و کمال حسینیه در قرق خانمها بود و همه عوامل نیز از خانمها انتخاب شده بودند، در میان این جمعیت اما زنان جوانی بودند با کودکانی در بغل که یادگاران همسرانی بودند که در جنگ ۱۲ روزه به دست اسراییل جنایتکار به شهادت رسیده بودند، یکیشان فقط ۱۴ روز داشت مادر روی کلاهش نوشته بود، لبیک یا خامنهای و من فکر کردم این مادر ازین نوزاد چه سرباز رشیدی برای سیدعلی تربیت خواهد کرد، سربازی که حتما خواب راحت را بر صهیونیستها حرام خواهد نمود.
برنامه با مجریگری خانم امینیان آغاز شد، اجرای قرآن توسط دختران خردسال و بعد همخوانی سرود ملی همراه با سلام نظامی احساس غروری عجیبی را روانه دلهایمان کرد.
با اینکه برنامههای تدارک دیده شده خوب بودند، اما اعتراف میکنم که زمان برایم به کندی میگذشت و فقط چشم دوخته بودم به پرده که کی میخواهد کنار برود و چشمانمان به جمال حضرت آقا روشن شود، چند بانوی موفق برایمان حرف زدند، اولین نفر فرشته حسن زاده دختردهه هشتادی مدالآور جهانی در رشته موی تای بود که مدالش را با افتخار تقدیم به رهبری کردند – حالا بماند که بعدها توسط جماعت عنادورز مورد حمله در فضای مجازی قرار گفتند – همه زنان حاضر تمام قد با تشویق هایمان حمایتش کردیم.
زمان با همه کندیاش گذشته بود و عقربه ها ۱۰:۲۰ را نمایش میدادند، این که بگویم نفسهایمان به شماره افتاده بود اغراق نیست، هرچند دقیقه یکبار من یا دختر بغل دستیام از هم میپرسیدیم یعنی آقا میان؟ یعنی ممکنه آقا نیان؟ و با غم به هم نگاه میکردیم.
دلمان آشوب بود مگر میشد جواب این دل دیوانه را داد؟ تیر خلاص را یکی از خانمهای انتظامات زد که گفت وقتی آقا تا این ساعت نیومدن دیگه بعیده که بیان، با غمی به سنگینی سالها انتظار نشسته بودیم، تا آن لحظه حتی صندلی آقا را هم نیاورده بودند، من خیره شده بودم به پرده، قلبم میگفت از قلب رئوف آقا بعید است که برای دیدار بانوان نیاید.
در همین اثنای خوف و رجا و بحث و جدل قلب و عقلم ناگهان پرده کنار رفت و شخصی با یک صندلی به جایگاه آمد، حسینیه یک پارچه شور شد و شعف همه برخواستیم هیجانمان قابل وصف نیست یک صدا فریاد می زدیم: “ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم” با تلاشهای زیاد انتظامات برجای خود منتظر دیدار گل روی آقاجان نشستیم، در وصف حال آن لحظات شاعر چه خوب گفته که “تا لحظه رویایی دیدار تو ای خوب، من خون به جوش آمدهام در شریانها”
با چشمانی که بی وقفه میبارید به پرده با دقت مینگریستم و در دلم این شعر مولانا را زمزمه می کردم: “ای تو دوا و چارهام نور دل صد پارهام/ اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا/ یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا … “
و بالاخره لحظه موعود رسید و پرده غیبت به دستان مبارک آقای دلها کنار رفت و حضرت آقا وارد شدند، قلبهایمان از جا کنده شده و از جا پریدیم، یادم نمیآید چه شعاری دادیم من با آقا فاصلهای کمتر از ۲۰ متر داشتم، اما تصویری که داشتم تار بود، اشکها بی وقفه روان بودند“آمدمت که بنگرم گریه نمیدهد امان” آقا با لبخند برایمان دست تکان میدادند و ما شعار میدادیم یقین دارم تک تک زنان حاضر در جلسه در دل به قربان آقا میرفتند و برای سلامتی و طول عمرش آیه الکرسی میخواندند.
بالاخره رضایت دادیم و نشستیم دو بانو در محضر آقا سخن گفتند؛ نخست همسر شهید رشید که یک بانوی تمام عیار بودند و مصداق این جمله حضرت امام را که از دامن زن مرد به معراج می رود در ذهن تداعی می کردند؛ پس از ایشان دختر شهید سلامی بودند، خانم دکتر سلامی دختری به غایت توانمند و سخنور که مصداق بارز یک آقازاده تراز جمهوری اسلامی بودند نیز سخن گفتند.
آن لحظات بسیار لذت بخش بودند، تصور کنید بالاترین مقام یک کشور پهناور، ولی امر مسلمین جهان، یک مجتهد طراز اول، یکی از بزرگترین سیاستمدران جهان با هزاران مشغلهای که حتی ما نمیتوانیم تصورش را هم بکنیم، وقتش را به زنان سرزمینش داده و دیداری اختصاصی برای آنان ترتیب داده است و حالا نشسته و با دقت صحبتهای دو بانو را گوش میدهد، بعید میدانم رهبری در این سطح را بتوان همچون ایشان در جهان پیدا کرد.
نوبت رسید به صحبتهای گهربار رهبری، آقا با توصیف فضائل حضرت زهرا (س) آغاز کردند و در ادامه به مباحثشان و حقوق زنان پرداختند.
ایشان این حدیث را که میگوید زن ریحانه است نه قهرمان را بیان کرده و به شرح آن پرداختند که زن گماشته نیست که وظیفه انجام امور منزل را داشته باشد، این کلام با تشویقهای ممتد و پرشور زنان مواجه گشت، در ادامه ایشان اظهار داشتند که مرد باید محبت خود را به زن اظهار کند و دوستت دارم را بر زبان بیاورد که باز هم مورد تشویق جانانه بانوان قرار گرفت، من آنجا با خودم فکر کردم اگر مردان جامعه ما تنها به همین چند سفارش آقا عمل میکردند، چه زندگیهایی که از دست نمیرفت!
آقا به مقایسه فرهنگ اسلامی و فرهنگ غربی در مقوله زنان پرداختند و در پایان به رسانهها نصیحت کردند که مبادا مروج فرهنگ غربی باشند و کلام خود را خاتمه بخشیدند.
بار دیگر با شور و شعف از جای خود برخواستیم و اظهار عشق و ارادت خود را به آقاجان با شعارهایمان نشان دادیم.
سبکبال شده بودم و سرمست از عطر حضور آقا، انفاس قدسی یک عالم ربانی بر صورتم خورده بود روی ماهشان را دیده بودم و دل زنده شده بودم، الحمدلله، در آن شلوغی یکی یکی همسفرها را پیدا کردیم، تجدید وضو کرده و نماز ظهر و عصر را به جماعت خواندیم.
مهمان خان کرم رهبری شدیم و قورمهسبزی بیت، گوارای وجودمان شد، شاخهای از گلهایی که برای تزئینات حسینیه استفاده شده بود نصیبمان گشت و هنگام خروج کتاب بانوی چریک را هدیه گرفتیم و سرمست و خوشحال و با دعا برای طول عمر بابرکت برای رهبر عزیزتر از جان از حسینیه خارج شدیم./
دانشجوی دکتری عمران، دغدغهمند حوزه فرهنگ





سلام، چقدر توصیف جذابی از دیدار با رهبر معظم انقلاب داشتن
واقعا بعد از دفاع مقدس ۱۲ روزه اکثر قریب به اتفاق مردم به ضرورت وجود مبارک نائب امام زمان (عج) پی بردن و درایت و مدیریت ایشان زبان زد همگان شد.
انشاالله روزی شاهد وصف شاهدان در توصیف تقدیم کردن پرچم انقلاب توسط پرچمدار، رهبر، راهنما، پدر و ولی امر ایران و اسلام ،امام خامنه ای مدظلهالعالی به خلیفه الله، بقیه الله، امام الانس والجان، صاحب الامر، ولیعصر، امام زمان ارواحنافداه باشیم
اللهم عجل لولیک الفرج
خوش به سعادتتون عزیزم ان شالله بزودی زیارت امام زمان علیه السلام مشرف بشید ودرکنارشون امام خامنه ای هم باشند ❤️❤️