به گزارش نقطه تسلیم، روزی روزگاری در ولایت قزوین، مدیری بود که تازه از دیاری دور به سریر قدرت نشسته بود، خلقالله میگفتند: این مرد بیش از آنکه تدبیر بداند، کلهپاچه میداند!
او برای استواری تختش، یک باره کلی کلهپاچه سفارش داد و از همکاران خود گرفته تا کارمند و آبدارچی و حتی عابر کوچه را مهمان کرد، هرکه از در اداره گذر میکرد، یا نان سنگک و پاچهای در دست او میدید یا بوی دارچین و پیاز داغش از گریبان بالا میزد.
اما مشکل آن بود که مرد قصه ما از تبار بخش خصوصی در جلسات رسمی، زود همچون سماور قلزن جوش میآورد، بر میز میکوبید و به قاضی و دستگاه عدالت فرمان میداد که این چنین کنید و آن چنان کنید! و چندی بعد، با سینی شیرینی و زبان نرم دوباره دلها را میبرد.
روزی از روزهای تابستان که گرمای هوا و چربی کلهپاچه امانش را بریده بود، خبری به او رسید که آقاجان انگار خبر نداری فلانی دارد برمیگردد، همین روزها است که صندلی را از زیرت بکشد و جای تو بشیند، با خود اندیشید که ای وای حالا چه کنم، دست به دامن که شوم، پس عزم کرد و به هر در و دیواری کوبید تا جای خود را قفل و کلید زند.
از بخت بد، گمان برد که رسانهها نیز با دنبه و زبان و مغز رام میشوند، پس کیسهها پر کرد و به اصحاب قلم داد که ای شما که کلید خبر در مشت دارید، مژده! اگر از من حکایتی خوش در جریدههاتان نوشتید، کلهپاچه و زر نقد هر دو از آن شما باد.
خلق میگفتند: این مدیرک ما، هنوز در الفبای کار مانده؛ بهجای آنکه سازمان را به جلو برد، هی به چپ و راست میزند و همه را به حاشیه میبرد. همان بهتر که دوباره به همان سفره کلهپاچهاش برگردد که در آن صنعت، صاحبنظرتر است تا در مدیریت.
و این بود حکایت مدیر کلهپاچهای که همواره دست پاچه است و هرچه بیشتر تلاش کرد تا خود را بزرگ جلوه دهد، بیشتر در قاب طنز مردم جا گرفت.
دانش آموخته علوم سیاسی، خبرنگار حوزه اجتماعی و فرهنگی





