به گزارش خبرنگرار نقطه تسلیم، مدتی است که در شهر قزوین شاهد رشد بی رویه کافهها هستیم، فضایی که در قدیم متعلق به قشر روشنفکر جامعه ایرانی بود، اما اکنون به پاتوقی برای جوانان شهر یعنی دختران و پسران جوان تبدیل شده است؛ جایی که دقایقی خوردن قهوه انسان را از اندکی مشکلات دور کند.
رونق و افزایش تعداد کافه در شهر قزوین ما را بر آن داشت این موضوع را از دید یک کارشناس مسائل توسعه بنگریم؛ به همین بهانه به سراغ سعید اسدی رفتیم تا به سوالات خبرنگار نقطه تسلیم پاسخ دهد، در ادامه متن این گفت و گو را میخوانید:
نقطه تسلیم. در سالهای اخیر شاهد رشد چشمگیر کافهها در قزوین هستیم، آیا این را صرفاً یک تغییر در الگوی کسبوکار میدانید یا پشت این پدیده، اتفاق اجتماعی بزرگتری در حال رخ دادن است؟
به گمان من، اگر کافه را فقط یک واحد صنفی ببینیم، بخش مهمی از ماجرا را ندیدهایم، کافه در شهر امروز، فقط محل نوشیدن قهوه نیست؛ یک «فضای اجتماعی» است؛ یعنی جایی که آدمها میآیند تا دیده شوند، گفتوگو کنند، معاشرت کنند، دوستیابی کنند، قرار بگذارند، کار کنند، مطالعه کنند و حتی برای مدتی از فشارهای زندگی روزمره فاصله بگیرند.
بنابراین رشد کافهها را میتوان نوعی شاخص تغییر سبک زندگی شهری دانست؛ نکته مهمتر این است که وقتی یک شهر زمینه جذب و راهاندازی کافه را در سطح شهر دارد، یعنی تقاضا برای «باهمبودن در فضای عمومی» افزایش یافته است و این برای شهری چون قزوین چندان جای تعجب ندارد؛ چرا که قزوین ذاتاً شهری با سابقه طولانی در مراوده، تجارت، فرهنگ، مدرسه، مسجد، بازار و پیوندهای گوناگون اجتماعی بوده است.
پس شاید کافه، پدیدهای کاملاً بیگانه با فرهنگ قزوین نباشد؛ بلکه میتواند صورت جدیدی از همان میل تاریخی قزوینیها به پیوند اجتماعی باشد، البته نباید از نوع و جنس تعاملات و مناسبات درون کافه ها غافل بود.
نقطه تسلیم. قزوین شهر سنتی و مذهبی شناخته میشود، آیا رشد کافهها نشانه فاصله گرفتن جامعه قزوین از سنت و یا مذهب نیست؟
نه لزوماً، اینجا باید بین سنت و شکل سنتی زندگی تفاوت بگذاریم؛ جامعه میتواند ارزشهایی مانند معاشرت، مهماننوازی، گفتوگو و با هم بودن را حفظ کند، اما ظرف اجتماعی این ارزشها را تغییر دهد.
روزی بازار و قهوهخانه و تکیه و مسجد و خانه؛ بخش مهمی از فضاهای معاشرت این مردم مینودری بود؛ امروز کافه هم به این مجموعه اضافه شده است؛ بنابراین بنده رشد کافهها را الزاماً «ضد سنت» نمیبینم؛ بلکه آن را میتوان تغییر شکل سنت معاشرت و تعامل دانست.
البته باید توجه داشت اگر کافه صرفاً تبدیل شود به فضایی برای مصرف نمایشی (نوع شمائل، نوع پوشش، طرز حرف زدن، نوع سرو نوشیدنی و خوردنی و غیره) و تمایز طبقاتی (فقط طبقات مرفه و دست بجیب و عاشق پیشه و غیره)، آنوقت داستان متفاوت میشود.
مسئله اصلی این نیست که «کافه هست یا نیست»؛ مسئله این است که کافه چه نوع رابطه اجتماعی را تولید میکند، تولید نوع و جنس روابط اجتماعی کافهها حائز اهمیت است، میتواند در زنجیره ارزش زیست بوم فرهنگی قرار گیرد و میتواند در مسیرهای دیگری که به دور از ارزشهای اجتماعی است، واقع شود و آسیبهایی را نیز وارد نمایند.
بنده رشد کافهها را الزاماً «ضد سنت» نمیبینم؛ بلکه آن را میتوان تغییر شکل سنت معاشرت و تعامل دانست.
نقطه تسلیم. یعنی شما معتقدید کافهها بخشی از تغییر سبک زندگی قزوینیها است؟
قطعاً؛ کافهها یکی از نشانههای گذار از جامعه سنتی جمعمحور به جامعه شهری فردمحور اما شبکهای است، امروز جوان قزوینی ممکن است بخواهد هم استقلال فردی داشته باشد و هم ارتباط اجتماعی؛ کافه دقیقاً چنین فضایی را فراهم میکند؛ شما میتوانید تنها وارد کافه شوید، اما تنها نمانید.
میتوانید با دوستانتان باشید، اما الزاماً در یک فضای رسمی خانوادگی نباشید، میتوانید قرار کاری بگذارید، مطالعه کنید، با لپتاپ کار کنید یا صرفاً چند ساعت گفتوگو کنید؛ این یعنی کافه یک فضای بینابینی است؛ نه خانه است، نه محل کار، نه خیابان؛ چیزی شبیه قهوهخانههای سابق با شکل تازه و کارکردهای تازه تر و اتفاقاً به زعم برخی از جامعهشناسان شهری چون رِی اولدنبرگ (Ray Oldenburg)، همین «فضای بینابینی» بعنوان محل سوم یکی از نیازهای جدید جوامع شهری امروز است.
نقطه تسلیم. آیا رشد کافهها را میتوان نوعی اعتراض خاموش نسل جدید به کمبود فضاهای اجتماعی دانست؟
به نظرم این برداشت و تعبیر، محل توقف، جای بررسی و ارزش تأمل دارد؛ به صراحت نمی توان گفت هر کسی که به کافه میرود معترض است؛ اما از زاویه جامعهشناختی، وقتی یک نسل برای گفتوگو، معاشرت و تجربه سبک زندگی خود، بهطور گسترده به فضاهای جدید پناه میبرد، میتوان آن را نشانهای از فشار یا محدودیت در فضاهای رایج و رسمی موجود دانست.
گاهی جامعه به ویژه قشر جوان، چیزی را با شعار مطالبه نمیکند؛ بلکه با انتخاب سبکی از زندگی و به نمایش گذاشتن آن مطالبه میکند، جوانی که میگوید «من یک جای دنج برای گفتوگو میخواهم»، در واقع دارد یک نیاز اجتماعی را بیان میکند؛ بنابراین شاید رشد کافهها را بتوان نوعی رأی دادن با پاها دانست؛ مردم به فضاهایی میروند که نیاز اجتماعیشان را بهتر پاسخ میدهد.
نقطه تسلیم. چرا در قزوین پا گذاشتن به کافهها در قیاس با سایر شهرها قابل توجهتر است؟ چه چیزی در فرهنگ بومی قزوین وجود دارد که این پدیده را متمایز و متفاوت میکند؟
قزوین یک ویژگی مهم دارد: قزوین شهر پیوندهاست (در صبح پنجشنبه پنجم شهریور ماه در برنامه زنده سیمای ایران جان که از شبکه سه پخش میشد، در پاسخ به پرسش مجری برنامه که پرسیده بودند اگر بخواهید قزوین را برای ببیندگان معرفی نمایید، چه می گویید، همین جمله را بیان کردم که قزوین شهر پیوندهاست)، قزوین در طول تاریخ محل اتصال بوده؛ اتصال مسیرها، اقوام، تجارت، دانش، فرهنگ و سیاست و از یک طرف با تهران پیوند دارد، از طرف دیگر با شمال و غرب کشور؛ از یک طرف شهر تاریخی است و از طرف دیگر شهری کشاورزی، صنعتی و دانشگاهی است.
این ویژگی ها باعث شده قزوین همیشه نوعی فرهنگ پیونددهندگی داشته باشد؛ حتی رشد کافهها را میتوان از این زاویه دید که کافههای قزوین میتواند محلی برای پیوند نسلها، پیوند جوانان، پیوند ایدهها، پیوند کسبوکار و فرهنگ و حتی پیوند قزوین سنتی با قزوین مدرن باشد؛ بنابراین کافه در قزوین میتواند فراتر از «محل مصرف قهوه» و قرار و مدارهای دوستانه، بخشی از بنیان ساخت و کارکرد اجتماعی شهر باشد.
البته همانطور که در پاسخهای قبل اشاره کردم، کافه زمانی میتواند نقشی در بنیان ساخت و کارکرد اجتماعی داشته باشد که در مدار ارزش زیستبوم فرهنگی قرار گرفته باشد وگرنه ممکن است مبدا و منشاء برخی از موضوعات و مسائل باشند که با روح مینودری شهر قزوین چندان همسو و همنوا نباشند و پیامدهای احتمالی ناخوشایندی را در پی داشته باشند.
کافههای قزوین میتواند محلی برای پیوند نسلها، پیوند جوانان، پیوند ایدهها، پیوند کسبوکار و فرهنگ و حتی پیوند قزوین سنتی با قزوین مدرن باشد.
نقطه تسلیم. آیا ممکن است روزی همین کافهها بخشی از هویت جدید قزوین شوند؟
چرا که نه؟ هویت شهری چیزی نیست که فقط از گذشته به ما به ارث رسیده باشد؛ به تعبیر زیگمونت باومن (Zigmunt Bauman) جامعهشناس و فیلسوف لهستانی الاصل، جوامع و به تبع آن هویتشان به دلیل شرایط و فضای حاکم از آنچنان پویایی و سیالیت برخوردارند که دائماً در حال باز ساخت خود هستند.
شاید این همان نقطهای باشد که باید از آن، روایت جدید قزوین را آغاز کنیم: «قزوین، شهری که در گذشته دروازهها را به هم پیوند میداد و امروز باید انسانها، ایدهها و نسلها را به هم پیوند دهد.» و شاید رسالت قزوین در دهه آینده همین باشد: «گذشتهاش را حفظ کند، حالش را بفهمد و آیندهاش را خودش انتخاب کند.»
اگر قزوین امروز فقط خودش را با صفویان، سعدالسلطنه، عالیقاپو، خیابان سپه و بزرگان تاریخیاش معرفی کند، فقط بخشی از هویت خود را گفته و همه آن را نگفته است؛ برای بیان بخش دیگر هویت قزوین باید پرسید، قزوین امروز چه چیزی تولید میکند؟ اگر کافهها، کتابفروشیها، گالریها، گروههای هنری، استارتآپها، دانشگاهها و شبکههای اجتماعی جدید بتوانند با تاریخ قزوین پیوند بخورند، آن وقت هویت معاصر قزوین به طور کامل بیان خواهد شد.
اگر قزوین امروز فقط خودش را با صفویان، سعدالسلطنه، عالیقاپو، خیابان سپه و بزرگان تاریخیاش معرفی کند، فقط بخشی از هویت خود را گفته و همه آن را نگفته است.
نقطه تسلیم. منتقدان میگویند این کافهها عمدتاً مصرفگرا هستند و فرهنگ مصرف را گسترش میدهند. پاسخ شما چیست؟
این نقد را نباید نادیده گرفت؛ کافه میتواند دو چهره داشته باشد: یک چهره؛ فضای گفتوگو، خلاقیت، ارتباط و تولید فرهنگی و چهره دیگر؛ مصرف نمایشی، برندگرایی و بازتولید تمایز اجتماعی؛ پس سؤال ما نباید این باشد که: «کافه خوب است یا بد؟» بلکه باید پرسید: کافه در قزوین دارد چه چیزی تولید میکند؛ فرهنگ یا صرفاً مصرف؟
اگر کافه به محلی برای کتاب، موسیقی، گفتوگو، هنر، ایده و شبکهسازی تبدیل شود، یک سرمایه اجتماعی محسوب خواهد شد؛ اگر فقط محل نمایش و مصرف باشد، ممکن است بیشتر به مصرف فرهنگی شناخته شود تا تولید فرهنگی.
نقطه تسلیم. آیا رشد کافهها میتواند نشانه ضعف فضاهای عمومی سنتی قزوین باشد؟
این پرسش بسیار مهمی است؛ شاید به جای آنکه فقط پرسیده شود «چرا کافه زیاد شده؟»، باید پرسید: چه چیزی در شهر کم شده که کافه دارد جای آن را پر میکند؟ آیا پارکها برای گفتوگو محل مناسبی هستند؟ آیا کتابخانهها به اندازه کافی زندهاند؟ آیا فرهنگسراها جذابیت لازم را دارند؟ آیا میدانها و فضاهای تاریخی شهر امکان حضور اجتماعی امروز را برای مردم به ویژه جمعیت جوان به طور مطبوع فراهم میکنند؟
آیا جوان قزوینی جایی برای «با هم بودن بدون الزام به مصرف» دارد؟ اگر پاسخ منفی باشد، رشد و استقرار کافهها بخشی از یک خلأ فضایی و اجتماعی را توجیه خواهد کرد؛ در این صورت، کافهها فقط یک پدیده اقتصادی نیستند؛ آنها دارند بخشی از وظایف فرهنگی و اجتماعی «شهر» را نیز به دوش میکشند.
نقطه تسلیم. اگر شما مسئولیت شهری داشتید، با این رشد کافهها چه میکردید؟ جلوی آن را میگرفتید یا از آن استقبال میکردید؟
نه با آن مقابله میکردم و نه چشمبسته می پذیرفتم؛ آن را مدیریت و هدایت میکردم؛ باید راهی پیدا کرد تا بتوان این ظرفیت را به بخشی از توسعه فرهنگی و اجتماعی شهر تبدیل کرد.
مثلاً میتوان محدودههایی را به عنوان محورهای فرهنگی و اجتماعی تعریف کرد؛ کافه، کتابفروشی، گالری، صنایع خلاق، گردشگری و رویدادهای فرهنگی را کنار هم قرار داد (همچون مجموعه فعلی سرای سعدالسلطنه که معلول و مرهون بینش خردمندانه مدیران زمان خودش بود)؛ در واقع به جای «کافهداری»، باید به سمت زیست بوم فرهنگی شهری رفت، اینجا کافه دیگر مقصد نیست؛ بلکه یک حلقه از زنجیره توسعه فرهنگی شهر بحساب خواهد آمد.
نقطه تسلیم. پرسش آخر؛ اگر بخواهیم از دل همین کافهها یک «روایت تازه از قزوین» بسازیم، این روایت چه خواهد بود؟
بنده روایت قزوین را اینگونه میبینم: قزوین چه بود؟ شهری تاریخی، فرهنگی، مذهبی، علمی و محل پیوند راهها و انسانها؛ چه شد؟ در دوره معاصر میان میراث تاریخی و زندگی جدیدش وقفه و فاصله ای محسوس افتاد.
اکنون با چه مسئلهای روبهروست؟ مسئله قزوین فقط کمبود ظرفیت نیست؛ اتفاقاً ظرفیت زیاد دارد؛ مسئله، ناتوانی در تبدیل ظرفیتها به یک روایت منسجم و مزیت توسعهای است، امری که در یک مقطع زمانی به دلیل حضور مدیران هوشمند و خردمند در میراث فرهنگی و مجموعه شهری موجبات پیوند مجموعه تاریخی چون سرای سعدالسلطنه با ظرفیت های صنایع دستی، صنایع خلاق، خوشنویسی و غیره شد و اسباب پویایی و زندگی معنادار را در آنجا فراهم ساخت.
ببینید الان در همان مجموعه چند تا کافه و کافه کتاب فعال هستند؛ امری که متاسفانه بدلیل جابجایی مدیران مدبر آن دوران و قطع چنین بینش های روشنگرانه، عقیم ماند.
کافهها چه میگویند؟ میگویند جامعه قزوین هنوز تشنه ارتباط، گفتوگو، تجربه و زندگی اجتماعی است و اینجاست که بنده به یک تعبیر میرسم: «قزوین؛ شهر پیوندها، از کاروانسرا تا کافه» کاروانسرا در گذشته محل توقف، تجارت و ملاقات آدمها بود؛ امروز کافه میتواند یکی از صورتهای جدید همان «فضای پیوند» باشد. اگر قزوین بتواند این پیوند تاریخی را با نیازهای نسل جدید برقرار کند، آنگاه کافهها دیگر نشانه «غربی شدن» یا «مصرفی شدن» شهر نیستند؛ میتوانند نشانه بازگشت قزوین به یکی از ویژگیهای اصیل خودش باشند: پیوند دادن انسانها./
پژوهشگر حوزه مدیریت و کارآفرینی، خبرنگار






