• امروز : پنجشنبه, ۹ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 1 October - 2026
♥1

عرفان و توسعه

  • کد خبر : 10003
  • ۰۹ مهر ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۱
عرفان و توسعه

به گزارش نقطه تسلیم، به مناسبت روز بزرگداشت دو آفتاب عالم تاب عرفان، شمس مولانا (۷ مهر) و مولانای شمس (۸ مهر)؛ خالی از لطف نخواهد بود که لحظه مواجهه این دو نور، خوانده شود و دریافت‌های جامعه شناختی آن مورد اشاره قرار گیرد. برای این منظور صفحاتی از کتاب پله پله تا ملاقات خدا بازخوانی می شود:

پلّه پلّه تا ملاقات خُدا؛ عنوان کتابی است درباره زندگی، اندیشه و سُلوک مولانا جلال الدین رُومی به قلم استاد فقید، دکتر عبدالحسین زرین کوب که در سال ۱۳۶۹ به رشته تحریر درآمده و توسط انتشارات علمی به زیور طبع مزیّن شده است.

این کتاب با یک مقدمه و ۱۱ قسمت در ۳۹۴ صفحه تنظیم گشته است.

در قسمت ۴ کتاب با عنوانِ: طلوع شمس ، نحوه رویارویی مولانا با شمس و پرسش و پاسخ بین آن دو را چنین شرح داده است، وصفی خواندنی و آموزنده:

«اما آن روز، که با آن همه خرسندی و بیخیالی از راه بازار به خانه بازمی‌گشت، عابری ناشناس با هیئت و کسوتی که یادآور احوال تاجران خسارت دیده بازار به نظر می‌رسید، ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد، گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پرمهابت و غرور شهر را گرفت، در چشم‌های او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرئت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آنها را تحمل کند، خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سوالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه آمیز را بر وی طرح کرد:

– صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟

مولانای روم که عالی‌ترین مقام اولیا را از نازل‌ترین مرتبه انبیا هم فروتر می‌دانست و در این باره تمام اولیا و مشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق می‌دید، با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

– محمد(ص) سرحلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

اما درویش تاجرنما که با این جواب خرسند نشده بود بانگ برداشت:

– پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک، سبحانی ما اعظم شأنی بر زبان راند؟

…( مولانا) لحظه‌ای تامل کرد و سپس پاسخ داد:

– بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد؛ (اما) محمد(ص) دریانوش بود، به یک جام، عقل و سکون خود را از دست نداد!

… جوّی که در این لحظه به وجود آمده بود برای اطرافیان مولانا قابل تحمل نبود و سخن مرد ناشناس هیجان انگیز و جسارت آمیز می‌نمود.

مولانا یک لحظه به سکوت فرو رفت و در مرد ناشناس نگریستن گرفت.

امّا در نگاه سریعی که بین آنها ردّ و بدل شد، بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت؛ نگاه‌ها به رغم آنکه کوتاه و گذرا بود، اعماق دلهاشان را کاویده بود و به زبان دل‌ها هرچه گفتنی بود به بیان آورده بود.

نگاه شمس به مولانا گفته بود:

” از راه دور به جستجویت آمده‌ام، امّا با این بارگران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله می‌توانی رسید؟”

و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود:

“مرا ترک مکن درویش، با من بمان و این بار مزاحم را از شانه‌های خسته‌ام بردار!” مبادله این نگاه‌ها سائل و قائل را به هم پیوند داده بود».

دیدار شمس و مولانا را می‌توان استعاره‌ای از «توسعه به مثابه دگرگونی انسان از طریق مواجهه با دیگری» دانست و استنتاج‌های جامعه شناختی ذیل را صورت داد:

۱. توسعه از «مواجهه» و بازتاباندن آغاز می‌شود، نه از انباشت

مولانا پیش از دیدار شمس؛ فقیه، مفتی، حاکم شرع، استاد (به قول امروزی عضو هیات علمی)، عالم، امام جماعت، صاحب مرید و جایگاه اجتماعی است. یعنی مسئله او کمبود دانش نیست؛ چه بسا با انباشت دانش و منزلت، امکان نوعی تثبیت و سکون فکری نیز وجود داشته باشد.

شمس در این روایت، نماینده «دیگری» است؛ کسی که از بیرون نظم فکری موجود، وارد می‌شود و با یک پرسش چالشی آن نظم را به محک می‌کشد.

از این منظر، توسعه فقط در افزایش منابع، دانش، ساختمان، بودجه و فناوری تجلی نمی یابد؛ بل که توسعه زمانی در بستر فعلیت در می آید که انسان و جامعه آمادگی مواجهه و رویارویی با دیگری را در خود ایجاد کنند و هراسی از این بابت نداشته باشند.

۲. پرسش می‌تواند از پاسخ مهم‌تر باشد

شمس با یک پرسش ظاهراً «گستاخانه» وارد می‌شود:

«محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟»

اهمیت جامعه‌شناختی این صحنه در خود پاسخ نیست؛ در به چالش کشیدن بدیهیات تثبیت‌شده است.

جامعه‌ای که پرسش نمی‌کند، حتی اگر دانش فراوان داشته باشد، ممکن است صرفاً دانش موجود را بازتولید کند.

بنابراین یکی از شاخص‌های توسعه فرهنگی را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

جامعه توسعه‌یافته جامعه‌ای نیست که فقط پاسخ‌های بیشتری دارد؛ بلکه جامعه‌ای است که ظرفیت بیشتری برای دریافت پرسش‌های دشوار و بنیادبرافکن نیز داشته باشد.

۳. همیشه «دیگری» دشمن و بدخواه نیست؛ می‌تواند عامل تحول و برکت باشد

شمس برای اطرافیان مولانا یک «غریبه» است؛ حتی با هیئتی ناشناس و رفتاری خارج از قواعد معمول وارد می‌شود؛ اما همین دیگری بیرونی، تبدیل به کسی می‌شود که مولانا را وارد مرحله‌ای تازه از زندگی فکری و معنوی می‌کند.

اینجا یک مفهوم مهم جامعه‌شناختی شکل می‌گیرد: هیچ جامعه‌ای صرفاً با درون خودش توسعه پیدا نمی‌کند.

جامعه برای بازاندیشی و بازآفرینی خود به «دیگری» نیاز دارد؛ دیگری‌ای که بتواند آنچه را طبیعی، بدیهی و تغییرناپذیر تصور می شود، نامعمول و قابل تامل نشان دهد.

۴. توسعه یعنی تبدیل «دانستن» به «بازاندیشیدن»

به نظر یکی از زیباترین خوانش‌های جامعه شناختی این روایت همین باشد، تبدیل دانستن با بازاندیشیدن.

مولانا دانشمند است؛ اما شمس او را به بازاندیشی در دانش خویش وا می‌دارد.

بین این دو تفاوت بسیار عمیقی وجود دارد: دانستن: یعنی من می‌دانم.

بازاندیشیدن: یعنی آیا آنچه می‌دانم، هنوز برای فهم جهان کافی است؟

در زبان توسعه، این همان فاصله میان سرمایه دانشی و ظرفیت یادگیری است.

جامعه‌ای که فقط اطلاعات جمع می‌کند، الزاماً توسعه‌یافته نیست؛ جامعه‌ای که از تجربه خود می‌آموزد، مفروضاتش را بازبینی می‌کند و قابلیت اصلاح خود را دارد، به توسعه نزدیک‌تر است.

۵. توسعه واقعی از «تغییر انسان» شروع می‌شود

در روایت مزبور، اتفاق اصلی در بازار رخ می‌دهد، اما نتیجه آن به تغییرات بینشی و روشی مولانا منتهی می‌شود.

این نکته برای نظریه توسعه بسیار قابل تأمل است.

اگر توسعه را صرفاً با شاخص‌های اقتصادی، عمرانی و تکنولوژیک بسنجیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفته‌ایم.

توسعه در عمیق‌ترین معنای خود، تغییر ظرفیت‌های ذهنی و روانی انسان برای فهمیدن، انتخاب کردن، گفت‌وگو کردن، آموختن و خلق کردن است.

از این منظر، شمس برای مولانا یک «منبع اطلاعات» نیست؛ یک عامل تحول است.

۶. سرمایه اجتماعی گاهی با یک «رابطه معنادار» ساخته می‌شود

در پایان متن، صحبت از گره خوردن نگاه ها به میان می آید: “بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت”.

این بخش را می‌توان با مفهوم سرمایه اجتماعی  تبیین کرد.

دو انسانی که از قبل هیچ نوع رابطه نداشته و ندارند، از طریق یک مواجهه معنادار، وارد رابطه‌ای عمیق و شاید فراارتباط  می‌شوند که پیامدهای گسترده‌ای پیدا می‌کند.

پس سرمایه اجتماعی فقط شبکه‌ای از آشنایان و حلقه همکاران در محیط اداری و اجتماعی شکل نمی‌گیرد، بلکه می‌تواند با پیوند با انسان‌های متفاوت و خارج از دایره روابط نیز شکل بگیرد.

۷. توسعه بدون تحمل «صدای متفاوت» بعید است پدیدار شود

در این روایت، واکنش اطرافیان مولانا نیز بسیار مهم است. آنها سخن شمس را «هیجان‌انگیز و جسارت‌آمیز» می‌بینند و فضا را غیرقابل تحمل می‌یابند.

اینجا می‌توان به یک نکته مهم جامعه شناختی رسید: جامعه برای نو شدن، نیاز به ظرفیت تحمل و پذیرش تفاوت ها دارد.

اگر هر پرسش متفاوتی تهدید تلقی شود، اگر هر نقدی بی‌احترامی محسوب شود و اگر صاحبان جایگاه اجتماعی فقط صدای موافقان خود را بشنوند؛ فرآیند یادگیری اجتماعی و در پی آن، بالندگی، مختل خواهد شد.

۸. توسعه همیشه ماحصل برنامه‌های عظیم و طویل و عریض نیست

یک برخورد کوتاه، یک پرسش، یک گفت‌وگو و حتی یک نگاه، مسیر برنامه زندگی مولانا را دگرگون می‌کند.

این یعنی توسعه همیشه حاصل برنامه‌های عظیم و پروژه‌های بزرگ نیست؛ گاهی یک مواجهه انسانی، یک معلم، یک پرسش، یک کتاب، یک گفت‌وگو یا یک تجربه متفاوت می‌تواند مسیر زندگی یک فرد و حتی مسیر تولید فرهنگی یک جامعه را تغییر دهد.

به طور کلی از این روایت این نتیجه جامعه شناختی بدست می آید که توسعه پیش از آنکه مسئله تغییر جهان بیرون باشد، مسئله تغییر ظرفیت انسان برای دیدن خود و جهان پیرامون است.

انسان زمانی از وضعیت موجود، بدرستی عبور می‌کند که بتواند با «دیگری» مواجه شود، پرسش او را تحمل کند، در دانسته‌های خود بازاندیشی کند و از این مواجهه، افق تازه‌ای برای فهم و عمل خود بنا کند که بوی بالندگی و سازندگی بدهد.

برای تایید فرضیه فوق، سروده خود حضرت مولانا را شاهد می آوریم و بحث را خاتمه می دهیم:

مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم/ دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم./

4/5 - (1 نفر)
لینک کوتاه : https://noghtetaslim.ir/?p=10003

نظر شما

نام خود را بنویسید
آدرس پست الکترونیک
0 نظرات
Newest
Oldest بیشترین رای
0
دیدگاه شما برای ما سازنده است، لطفا نظر دهیدx