به گزارش نقطه تسلیم، شهر به ظاهر دارالمومنین؛ در میان غبار خون و سکوت سنگین فراموشی؛ شاهد جنایتی بود که فراتر از درک عقل و منطق انسانی؛ رخ نشان داد و نکته تلخ اما این است که ما در این شهر دیگر به جنایت عادت کردهایم.
ما یاد گرفتهایم که هر بار خون بیگناهی بر زمین ریخت، آن را در کالبد تعاریف کلیشهای و بی روح اختلافات خانوادگی یا فشارهای روانی دفن کنیم و به زندگی روزمره پر از تورم و گرانی خود برگردیم.
اما آیا این قتلها واقعاً اختلاف هستند یا نشانههای یک فروپاشی تمام عیار؟ ماه گذشته بود که تکانهای دیگر به جامعه شهری قزوین وارد شد؛ وقتی همسر یک دندانپزشک در محل درمانگاه دندانپزشکی قزوین با یک اسلحه وارد محل کار همسر سابق خود شد و با چند گلوله زندگی همسرش را به پایان رساند و خودش نیز خودکشی کرد.
و حالا بعد از یک ماه و اندی در یک چرخه تکراری از وحشت و جنون خبر رسیده که در قزوین، یک پدر با همراهی پسر ۱۷ سالهاش همسر و دختر هشت سالهاش را به قتل رسانده است؛ بیایید با نگاهی خردمندانه و بدون تعارف، از پشت پرده این تعاریف بی روح عبور کنیم و با سوالات اصلی روبرو شویم.
اولین سوال این است که مرز میان اختلاف با همسر و قتل کودک هشت ساله کجاست؟ اختلاف در ازدواج امری رایج است و خشم از شریک زندگی میتواند به خشونت و زدو خورد فیزیکی کشیده شود؛ اما وقتی پای یک دختر هشت ساله به میان میآید؛ دیگر بحث اختلاف نیست که بحث جنایت محض است.
یک کودک هشت ساله در کجای معادلات اختلافات خانوادگی قرار دارد؟ او نه رقیب است، نه مخالف و نه عامل هیچ تضادی؛ او تنها قربانی بی دفاع غول خشونت است که در کانون خانواده پرورده شده است.
سوال دوم اما تکان دهندهتر که چگونه یک پسر ۱۷ ساله، در آستانه بلوغ و درک، مجاب میشود که هم دست پدرش شود تا هم مادر و هم خواهر خردسالش را از هستی ساقط کند؟
این پرسش کلیدی ما را با یک حفره عمیق در آموزش، تربیت و سلامت روان در جامعه مواجه میکند؛ چه نوع اتمسفر روانی در این خانه حاکم بوده که مرگ برای یک نوجوان از زندگی متمایز نباشد؟
سوال سوم اما فراتر از لایههای روانی به لایههای اجتماعی و اقتصادی باز میگردد؛ قاتل یک فرد معمولی یا حاشیه نشین نبوده، او یک رستوراندار شناخته شده در قزوین بوده که با تمکن مالی و جایگاه اجتماعی بالا در این شهر زندگی میکند.
وقتی میپرسیم چرا، پاسخهای دم دستی فشار اقتصادی یا مشکلات معیشتی در برابر این سناریو بسیار سطحی و حتی توهین آمیز به نظر میرسند؛ این جنایات نشان میدهند که ثروت و جایگاه اجتماعی، نه تنها مانع از بروز خشونتهای وحشیانه نیست، بلکه گاهی پشت نقاب آدمهای معمولی بودن، جنایتی را پنهان میکند که هیچ تنش اقتصادی نمیتواند توجیه گر آن باشد.
ما با نوعی بیحسی اجتماعی روبرو هستیم، همان طور که ماجرای قتل در دانشکده دندانپزشکی قزوین در کمتر از یک ماه و چند روز رفته رفته زیر غبار تورم و دغدغههای شکم، به حافظه تاریخ پیوست و فراموش شد و این حادثه نیز چند روز بعد همین مسیر را طی خواهد کرد.
جامعه برای فرار از مواجهه با این واقعیت هولناک که خانوادهها در حال فروپاشی هستند و خشونت، خون تازهای بر پیکره جامعه ریخته و ترجیح میدهد این حوادث را در بایگانی آرشیو کرده و با نگاه حاشیهای و گذرا آن را فراموش کند.
اما حقیقت این است که تا زمانی که ما از پرسیدن سوالات سخت بپرهیزیم و با واژههایی چون اختلاف خانوادگی عمق فاجعه را پوشش دهیم، این جنایات همچنان تکرار خواهند شد؛ بنابراین ما نیازمند بازنگری در ساختارهای روانی، بازنگری در نظامهای حمایتی و در نهایت بازنگری در نگاه خود به امنیت کانون خانوادهها هستیم.
قزوین شهر دارالمومنین، اگر امروز برای این جنایت و برخی جنایتهای مسکوت مانده سکوت کند، بیگمان فردا شاهد خونهای بیشتری خواهد بود که با عنوانهای متفاوت، اما با همان بیرحمی و قساوت بر زمین ریخته میشوند./
دانش آموخته روابط عمومی و مدیریت بازرگانی، نویسنده و روزنامهنگار در حوزههای اجتماعی، حوادث، گزارشات و تحلیل؛ مدیر اسبق روابط عمومی سازمان زندانها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور، مالک و صاحب کانال تلگرامی هیچ، مجری صدا و سیما و مشاور ارشد تبلیغات





